X
تبلیغات
بیا تو عکس

بیا تو عکس

نقاشی رو انگشت

+ نوشته شده در  ساعت 12:56  توسط طاهره  | 

تصاویری از حالت غیر عادی حشرات

عکاسی لهستانی برای ثبت تصاویری خیره کننده از انواع حشراتی مانند مانتیس و همچنین آفتاب‌پرستها،‌ در استدیوی خود ساعتها زمان صرف کرده تا بتواند غیر عادی‌ترین حرکات را در این جانداران به ثبت برساند.

"ایگور سیوانوویچ" عکاسی 35 ساله است که در موسسه پزشکی "هوارد هاگز" مریلند به عنوان محقق مشغول به کار است. وی این مجموعه تصاویر دیدنی از حشرات و خزنده ها را در استدیوی خانگی‌اش در مونیخ آلمان به ثبت رسانده است و تعدادی از مدلهایش را نیز به عنوان حیوان خانگی نگه داشته است.
به گفته وی تمامی این جانداران در طول عکاسی زنده بودند و حرکاتی که در تصاویر دیده می شوند،‌ حرکاتی کاملا عادی و طبیعی هستند،‌ به گفته وی نمی‌توان حیوانات را به گونه‌ای آموزش داد تا رفتارهایی پیچیده از خود به نمایش بگذارند،‌ اما می توان آنها را به گونه ای وادار به نشان دادن واکنشهای پیچیده و خاص کرد.
وی امیدوار است روزی بتواند این درک غلط درباره اینکه باید از تمامی حشرات ترسید را تغییر دهد. ایگور برای عکاسی از مدلهایش از تکنیک عکاسی ماکرو استفاده کرده است.

 

 

سوسکهای "پاپوآن"

دو سوسک نر پاپوان در حال مبارزه با یکدیگر

 

بقیه در ادامه مطلب
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12:50  توسط طاهره  | 

نی نی ها

اینم نی نی های ناز و مامانی.....................اگه خوشتون اومد بگید که بازم بذارم





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 20:3  توسط طاهره  | 

سلام................

ببخشید  یه چند مدتی نبودم امتحانام زیاد وسخت بود نتونستم بیام کنکورم هم که تو راه از امسال باید شروع کنم دعا  کنید واسم که امتحانمو خوب بدممممممممممممم راستی نظر بدید در مورد وبلاگم

+ نوشته شده در  ساعت 19:58  توسط طاهره  | 

قفسه سینه

قفسه سینه یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش…
برای خواندن به ادامه مطلب بروید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 21:10  توسط طاهره  | 

خوشگلترین دختر ایران

سلام خداوکیل حالا این خوشگلتره یا اون دختر خارجیه وایییییییییی عزیزم.

+ نوشته شده در  ساعت 20:45  توسط طاهره  | 

شکلات داغ

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...

ادامه مطلب.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12:17  توسط طاهره  | 

ترش

 سلام تو این پست میخوام براتون تصاویر جالبی از واکنش نینی ها به ترشی بذارم

ادامه مطلب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12:45  توسط طاهره  | 

خاطره

سلام تو نظرات برام یه خاطره که براتون جالب هست بنویسید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  ساعت 12:39  توسط طاهره  | 

یه فرشته کوچولوی ناز

عروسک زنده دیدی تاحالا...! kiss

عزیزم خیلی ناس من که دلم غش و ضعف رفت وای........

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون


ادامه مطلب حتما ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 20:1  توسط طاهره  | 

عکسهای خنده دار از خمیازه و خواب فیزیکدانان بین المللی

عکسهای خنده دار از خمیازه و خواب فیزیکدانان بین المللی 

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 13:31  توسط طاهره  | 

کودکان آهنین

عکس های بامزه از مسابقه کودکان آهنین

 

سلام وای ........................................... عزیزم خیلی ..................... بامزه هستن.
 

برای اولین بار در سطح كشور، مسابقه “كودكان آهنین” ویژه سنین دو تا پنج سال به سبك “مردان آهنین” در قرچك ورامین برگزار شد.

این رقابت در مجموعه تفریحی ورزشی ولیعصر(عج) قرچك به نشانی زیباشهر، انتهای خیابان ۲۴ متری با حضور كودكان و والدینشان برگزار  شد.

سامانه پیام كوتاه برای ثبت نام

سامانه پیام كوتاه ۳۰۰۰۳۲۰۳۲۰۳۰ برای ثبت نام كودكان منطقه جنوب شرق استان تهران در نظر گرفته شده بود. والدین كودكان با ارسال پیام كوتاه محتوی نام، نام خانوادگی و سن كودك خود، ثبت نام كرده و در روز مسابقه حاضر شدند.

آیتم های مسابقه “كودكان آهنین”

مدیر مجموعه تفریحی ورزشی ولیعصر(عج) در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: حمل متكا، حمل كیف پدران، حمل زنبیل و كیسه خرید مادران كه در آن لوازمی مانند تاید و رب و ریكا و… وجود دارد، جابجایی پشتی، ركاب زدن سه چرخه ای كه پشت آن اسباب بازی كودكان است، از آیتم های این مسابقه بود.

سعید حاجی باقری افزود: آیتمهای این رقابت، تركیبی از این موارد است كه هر آیتم بین یك تا دو دقیقه زمان می برد كه سرعت و زمان در این مسابقه مهم بوده و امتیاز داشت.

وی بیان كرد: كودكان در ۱۰ گروه و در رده های سنی دو تا سه سال، سه تا چهار سال و چهار تا پنج سال به رقابت  پرداختند.

این رقابت مورد تأیید تیم پزشكی قرار گرفته است

این مسئول با تأكید بر اینكه طراح این رقابت، غلامرضا فرجیان از فعالان فرهنگی و روزنامه نگاران شهرستانهای ورامین و پیشو بوده است، افزود: این مسابقات مورد تأیید یك تیم پزشكی قرار گرفته است.

وی بیان داشت: كل باری كه كودكان حمل  كردند، در نهایت بین دو تا سه كیلوگرم است و به تأیید پزشكان، آسیبی به آنها نمی رساند.

حاجی باقری ادامه داد: رقابتها روی تاتامی برگزار شد و والدین نیز  كودكان را همراهی كردند، ولی نمی توانستند به آنها كمك كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 13:3  توسط طاهره  | 

پری دریایی جاسک بندر

من که اولش که این کلیپ رو دیدم خیلی  تعجب کردم این پری دریایی به خاطر خشک سالی اینجوری شده بقیه اش رو خودتون ببینید البته به خاطراینکه فرمتش مال گوشیه یه کم کیفیتش پایین هست. این ویدو از طریق یکی از افراد همون منطقه ی جاسک بندر گرفته شده.

دانلود فایل

+ نوشته شده در  ساعت 22:32  توسط طاهره  | 

تابستان

يوهو عشق وحال وhallidayشروع شد وای...... من كه  خيلي خوش حالم شما رونميدونم ببخشيد نبودم يه مدتي امتحانات ديوونه ا م كرده بود ولي از اين به بعد هر موقعه وقت كردم  آپ میکنم .باي تا هاي....................................... 
+ نوشته شده در  ساعت 17:41  توسط طاهره  | 

لاشه یک حیوان عجیب در مشگین شهر

لاشه یک حیوان عجیب الخلقه در مشگین شهر پیدا شد:

حوادث > داخلی  - ایرنا نوشت:


ادامه ی مطلب............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 21:3  توسط طاهره  |